15 اوت 2009 - 


باخبرنگارقلم معلم دراوین(سیزدهمین ملاقات)

پشت چهارمین کابین نشستیم بعد از حدود پانزده دقیقه زندانیا ن آمدند. سجاد با پیراهن آبی چهارخانه از راه رسید . ناگهان در بین زندانیان آقای دادخواه را دیدیم که به دنبال ملاقات کننده ی خود می گشت ! با تکان دادن دست و خم کردن سر به این انسان آزاده ، سلام کردیم . ایشان را بارها در کانون مدافعان حقوق بشر دیده ایم . او هم با روحیه ای شاد با ما به همان شیوه سلام و علیک کرد . ریش او بلند شده بود و تی شرت یقه سه دکمه ای با راه های افقی برتن داشت . وقتی او را در زندان دیدیم ،بیش ازاین که شادمان باشیم، دچار شرمندگی شدیم ! این احساس را وقتی با محمد در میان گذاشتم او هم همین احساس را داشت . متاسفانه وقتی به چهره ی درخشان فرزندمان سجاد نگاه کردم و " روز خبرنگار " را به او تبریک گفتم نیز این احساس صد چندان در من به وجود آمد!! این که مگر سجاد به چه جرمی در زندان است


روز چهارشنبه (21 / 5 / 88) است . این سیزدهمین ملاقات ما با سجاد است . 108 روز از بازداشت سجاد خاکساری خبرنگار هفته نامه ی قلم معلم می گذرد! اودر روز( 6 / 2 / 88) هنگام کسب خبر از تجمع معلمان حق التدریس در جلوی مجلس، توسط پلیس امنیت دستگیر شد و تاکنون در زندان اوین به سر می برد . این سومین باری است که سجاد در حین انجام وظیفه ی خبرنگاری دستگیر می شود .

ازروز پنجشنبه تا یک شنبه مریض شدم. دوشنبه مهمان از شهرستان داشتیم . اما در همه ی این روزها سعی کردم تا با یکی از نمایندگان تهران در مجلس شورای اسلامی تماس بگیرم و وقت ملاقاتی با وی بگذارم . هر روز این تماس ها تکرار می شد . حتی یک روز ده بار تماس گرفتم اما هر بار تلفنچی وصل می کرد ،گاه تا ده بار زنگ می خورد ولی کسی گوشی را برنمی داشت . دیگر به این مسئله مشکوک شدم . از خیر آن گذشتم . قصد دارم حضوری برای گرفتن وقت ملاقات به مجلس بروم.

چهارشنبه (21/5/88) فرارسید و برای ملاقات با سجاد راهی زندان اوین شدیم . دوباره ملاقات ما از پشت کابین و با تلفن بود .هنگام ورود به سالن چند منظوره ملاقات ، سربازی را که کارت ملاقات را به من می داد ندیدم . وقتی به درون سالن رفتم با چشم به دنبالش گشتم و سرانجام او را در پشت یکی از پنجره هایی که قبلا" برای تحویل کارت ملاقات وکنترل آن با شناسنامه ها به آن مراجعه می کردم ، دیدم .به سوی آن پنجره رفتم و کارت را دریافت کردم . وقتی آن را پرکردم برای تحویل آن مراجعه کردم . این بار مردی در لباس نیروی انتظامی و حدود پنجاه ساله را دیدم 4 ستاره یا قبه بر سر شانه داشت . کار کنترل را انجام داد ولی انتهای کارت را به من نداد. گفتم چون می خواهم پول به حساب سجاد بریزم ته برگ را می خواهم . گفت : لازم نیست . فقط بگوئید هشت ده کافی است . وقتی پول به حساب سجاد ریختم به سوی کتابخانه ی باز رفتم . محمد و پسرم کتابی در دست داشتند و روی صندلی نشسته و مشغول مطالعه بودند . دوباره کتاب سازمان های غیر دولتی را یافتم و سرگرم مطالعه شدم . تقریبا" ده، بیست دقیقه گذشت که نام سجادخاکساری خوانده شد . دوباره خودمان را با شناسنامه ها کنترل کردند و به سمت سالن ملاقات با کابین رفتیم . پشت چهارمین کابین نشستیم بعد از حدود پانزده دقیقه زندانیا ن آمدند. سجاد با پیراهن آبی چهارخانه از راه رسید . ناگهان در بین زندانیان آقای دادخواه را دیدیم که به دنبال ملاقات کننده ی خود می گشت ! با تکان دادن دست و خم کردن سر به این انسان آزاده ، سلام کردیم . ایشان را بارها در کانون مدافعان حقوق بشر دیده ایم . او هم با روحیه ای شاد با ما به همان شیوه سلام و علیک کرد . ریش او بلند شده بود و تی شرت یقه سه دکمه ای با راه های افقی برتن داشت . وقتی او را در زندان دیدیم ،بیش ازاین که شادمان باشیم، دچار شرمندگی شدیم ! این احساس را وقتی با محمد در میان گذاشتم او هم همین احساس را داشت . متاسفانه وقتی به چهره ی درخشان فرزندمان سجاد نگاه کردم و " روز خبرنگار " را به او تبریک گفتم نیز این احساس صد چندان در من به وجود آمد!! این که مگر سجاد به چه جرمی در زندان است ؟ او در( 6/2/88 ) از سی چهل معلم حق التدریسی که برای طرح مشکلات خود به مجلس پناه آورده بودند سوال می کند . آیا سوال سجاد به عنوان خبرنگار قلم معلم ضد امنیت ملی است یا دستگیری او و سی چهل خبرنگار دیگری که در حوادث اخیر زندانی شده اند سبب توجه جهان به نقض حقوق بشر شده است ؟! خبرنگار نماینده ی افکار عمومی جامعه است . برخورد غیر اصولی با او نظم عمومی را برهم می زند!

با سجاد از هر دری سخن گفتیم ، در این مدت کارمندی که معمولا" پشت میز خود می نشست و کارت ملاقات را دریافت می کرد ، این بار مرتب در راهروها قدم می زد . سرانجام پایان وقت ملاقات فرارسید و پرده ی مابین دوشیشه کابین فرو افتاد . تا پائین آمدن کامل آن پرده با تکان دادن دست با سجاد خداحافظی کردیم . پس از بیرون آمدن به سمت واحد فرهنگی زندان یا همان در بزرگ زندان اوین رفتیم تا چند کتاب انگلیسی را برای سجاد بفرستم . در آن حیاط کوچک سمت چپ متوجه شدم که شیشه های در ورودی که سردرآن شعبه ویژه امنیت نوشته شده بود ،شکسته و بر روی زمین ریخته بود . وقتی جریان را از خانمی که سن و سال خودم را داشت و او هم مادر خبرنگار عکاس و زندانی روزنامه ی جام جم بود ، پرسیدم . گفت کسانی که به انبوه سازی برای خانه دار شدن پول داده اند این جا بودند ... چند مامور هم صندلی های بهم چسبیده را از سمت بزرگراه می آوردند و راه را دوباره باز کرده بودند!

اگر خبررسانی به طور شفاف از ابتدا توسط خبرنگاران صورت گیرد بعدا" لازم نیست برای کتمان خیلی مسائل هزینه ی بیشتری پرداخت و باز هم نتوان آب رفته را به جوی بازگرداند!

ثریا دارابی سردبیرهفته نامه قلم معلم

۲۱ / 5 / 88




fontsizeup fontsizedown impression




گزارشگران بدون مرز انجمن بين المللي دفاع از آزادی مطبوعات و از روزنامه نگاران زنداني بر مبنای اصل ١٩ اعلاميه جهانی حقوق بشر است

تماس با گزارشگران بدون مرز